تبليغاتX
سلام عاشقان

سلام عاشقان

همه را دوست دارم

 

 

سلام

سلام من به دوستان آشنا

سلام من به آسمان آبي وپرمهر

سلام من به دشتهاي وسيع و قشنگ

سلام من به شب و همه ي ستاره هايش

سلام من به قلبهاي مهربان مادران و پرملال پدران

سلام من به ياران عاشق ؛و سلام عاشقان؛سلام عاشقان

                                                    

چون که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

یادگارعمرخود تقدیم جانان میکنم

راز عشق چیست؟

به بهترین جمله های شماعزیزان تهفه ای

ناقابل می فرستیم امتحان کنید

باتشکرمدیریت وبلاگ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

 

 

شب است و ماه مي رقصد،ستاره نقره مي پاشد

 

نسيم پونه ها عطرشقايق ها زلب هاي هوس آلود زنبق بوسه مي گيرد

 

خداوندا تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي؛

 

كه نامردان بهشت جاودانت را نخواهند ديد؛

 

ولي من ديده ام نامردنامردي كه ازخون رگ مردان عالم كاخ مي سازد

 

بيا بنگر بهشت كاخ نامردان؛؛

 

خداوندا تو فرمودي اگراهريمن شهوت برانسان حكم فرما شد؛

 

تو او را با صليب خشم خود مصلوب خواهي ساخت

 

ولي من ديده ام چشمان شهوت بارفرزندي كه بر اندام لخت مادرش؛

 

رندانه مي خندد؛

 

پدربا دختر نورسته خود گرم مي گيرد، برادر نيمه شب از خواهر

 

خود كام مي گيرد؛

 

خداوندا اگر مردانگي اينست تفو بر خشم و برقولت.

                                            

به نامردي قسم؛نامردنامردم...........؟

                                             با تشکراز دوست عزیزم عادل 

 

هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند.

من از حقيقت بی پايان از تصويری بی نشان،از عشق يک آهو می ترسم

 من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم،

می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی. من از روح سرگردان

زندگی،

از گريزان بودن ياران می ترسم،

از صدای پای رهگذران می ترسم.

از آنچه هستيم و هست می ترسم از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود

خواهد ساخت می ترسم.

از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد .

می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

بازم عرض سلام دار م خدمت همه شما عزيزان

 خيلي ارادت دارم همتونو دوست دارم

 اميدوارم كه هميشه اوقات شادوسرزنده باشين

دوباره اومديم يه گپي زديم يه چيزايي اضاف

كرديم تا ملاقات بعدي همتونو به خدا مي سپارم

 تقدیم به دل شکسته ها

 

كاشكي عشق ديروزهنوز،ميون ما بود

 

واسه من توي قلبت هنوز،يه ذرّه جابود

 

مي خواي تنهام بذاري با اين دل ديوونه

 

مي گي سيري ازمن، به صدهزاربهونه

 

من دوست دارم،عاشقتم،اينجوري آزارم نده

 

جواب رد به اين قلب گرفتارم نده؛

 

نگوتمومه عمر آشنايي،

                 نگورسيده لحظه جدايي

 

قسم به اون خدايي كه مي پرستي؛

 

دارونداره اين دل فقط تو هستي

 

كاشكي ازاول من ميدونستم

 

معني حرفايي كه مي گي نمي دوني

 

براي قلب ساده خوش باورمن؛

 

مثل هوسهاي جووني نمي موني

 

من دوست دارم،عاشقتم،اينجوري آزارم نده

 

جواب رد به اين قلب گرفتارم نده؛

 

fadaye_to_madar@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

 

             

 

دلتنگی

 

وقتی که در ایوان دلتنگیهات می نشینی

وقتی که پشت یک پنجره بارانی ، بی هوا

شاعر می شوی

وقتی دیگر کسی برای شنیدن جمله هایت

به اندازه لحظه ای فرصت نمی گذارد

کسی هست که می شود به او پناه برد

کسی که شب دلتنگی ها را با او می توان قسمت کرد

یک نفر هست ، یک نفر که تا خواب دوباره چشمهایت

با توست

شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن . تنها با او . . .

 

 

 

این شعر هم دوستم ابوالفضل تقدیم کرده به عزیزش سمیه و ال....

 

 

چرا وقتی که آدم تنها میشه ::::::: غم و غصش قد یک دنیا میشه
میره یه گوشه پنهون میشینه ::::::: اونجارو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت میکنه ::::::: تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شبا میفتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم منو یار
غم تنهایی اسیرت میکنه ::::::: تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه
دل این آدما زشت دیگه زیبا نمیشه
اون بالا باد داره زاغ ابرارو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاد ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه ::::::: تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

چش گریخون

 

وقتی که گریم می گیره دلم می گه مبارکه

 

قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بی کلکه   

 

وقتی که گریم میگیره یه آسمون بارونیم

 

اما به کی بگم خدا من تو دلم زندونیم

 

سرمو بالا می گیرم کسی جوابم نمی ده

 

خیلی شباست یه رهگذربه گریه هام نخندیده

 

چه روز و روزگاریه منو یه دنیا بی کسی

 

شدم یه مشت خاطره یه کوره ی دلواپسی

 

می خوام تلافی نکنم حرمت دل رو می شکنن

 

دارن به جرم سادگیم چوب حراجم می زنن

 

تو این ولایت غریب دلمرده ها عزیزترن

 

قحطی عشق عاشقاست قلبای سنگی می خرن

 

تو این ولایت غریب دلمرده ها عزیزترن

 

تو این ولایت غریب .......................

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

اینم چندتا عکس باحال برای لامردیهای عزیز

 

اول خواستم مستقیم بزارم تو وبلاگ ولی گفتم یه خورده ناجوره

حالا خودتون ببینید

اسد

حوسسو                                                   

سعيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

حصار تنهايی لحظه ای سکوت کن و درنگ.

آنجا پر است از ملکوت پر است از حرفهای

 قشنگ!!!

 

عرض سلام دارم خدمت تمامي عزيزاني كه از اين وبلاگ ديدن

مي كنند خيلي دوستون دارم خوشحال مي شم نظراتتون رو نسبت

به اين وبلاگ بشنوم راستي هر چي مي خواين هم مي تونم به

 ايميلتون بفرسم (مطالب گوناگون در هر رابطه،هر عكسي مي

 خواين،ويا شعر) شما هم اگه چيزي دارين به نام خودتون تووبلاگم

 مي نويسم مشكلي در رابطه با كامپيوترتون هم اگر دارين  ما در

 خدمتتونيم . اميدوارم خوشتون بياد؛به اميد ديدار  

 

                                       

                                             

                                                           

 

 

خواستم زنده بمانم غم دنيا نگذاشت

خواستم غم نخورم غصه دنيا نگذاشت

خواستم دست به هر كار خلافي بزنم

آيه خوف فمن يعمل قرآن نگذاشت

خواستم صاحب زر گردم وسرنيزه زور

مرگ چنگيز به يادآمدو ميدان نگذاشت

خواستم كاخ بسازم كه كشد سر به فلك

ديدن كوخ نشينان بيابان نگذاشت

خواستم سفره شاهانه كشم بهر طرب

ياد آن گرسنه سر به گريبان نگذاشت

خواستم بهر دونان منت دونان بكشم

پاسخ مور به پيغام سليمان نگذاشت

خواستم از غم شادي دو سه جا مي بزنم

ياد آن خسته دل بي سرو سامان نگذاشت

خواستم شعري بگويم كه بخندند همه

ناله بيوه زنان،آه يتيمان نگذاشت

 

 

 

پشت دریا ها

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

***

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند.

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

***

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

(( دور بايد شد، دور.

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.

دور بايد شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.

***

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است

كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.

بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري

مي نگرد.

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.

مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.

خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.

***

پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان

سحر خيزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

***

پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت

 

 

 

 

 

 

خاطرات قشنگ من و فيات؛

 

فيات، ابتدا بزارين فياتو براتون معرفي كنم فيات موجودي بود كه تلخي و خوشي روزگار

 

را به من يا بگويم ما ، چشاند. خوب تا آخر داستان بخونين خودتون مي فهمين

 

داستان از اين جا شروع ميشه كه من يه پسر عمه داشتم اسمش هم مسعود بود خونشون از خونه ما فاصله چنداني نداشت منم اكثر وقتا اونجا بودم بيچاره يه خونه درست كرد همش با قسط و وام و قرض و هميشه هم از دست طلبكاراش فرار مي كرد  يه اوضاعي بودمنم خيلي دلم به حالش مي سوخت، ازدواج هم كرده يه پسر نقلي هم به نام آقا رضا داره كه خيلي هم دوسش دارم شغل اين آقا مسعود ما بهورز خونه بهداشت يكي از روستاها بود حدودا" يه

چهل كيلومتري دور بود هرروز با موتور سيكلت تو سرما ي زمستان وگرماي تابستان ميرفت وبر مي گشت. بعضي وقتا كه با هم تنها مي شديم و يه جا مي نشستيم مسعود به من مي گفت دايي عمار اگه من يه ماشين داشتم نصف گرفتاريام از بين مي رفت وبعد هم يه آهي مي كشيد منم تو خيال خودم مي گفتم اگه من زياد وضعم خوب بود براش مي خريدم آخه نمي دونين طفلكي چه زجري مي كشيد

بعد از چند ماهي يكي از اقواما مون به خونه مسعود اومد اسمش هم يونس بود از ديار بندركنگان . تقريبا" تو كار معامله ماشين بود همين طوري سر بحث باز شد و جريان براش تعريف كرديم و اونم گفت يكي از رفيقام يه ماشين داره كه مي خواد بفروشه قيمتش هم عاليه؛

مثل اينكه مسعود داشت خوشحال مي شد و تا صبح نشستيم و حرف زديم و جريان بر اين قرار شد كه مسعود موتور سيكلتش و مقداري پول هم بهش بده .خوب يونس روز بعد برگشت به شهرشون و قرار شد كه اگه كار جور شد برامون زنگ بزنه يه دو روزي گذشت

و يونس زنگ زد كه موتور برداريدو بياييد اينجا، ومسعود هم سراسيمه موتور برداشت و با پسر عموم علي راهي بندر شدند من اون روز كامل خونه ي مسعود بودم نزديكهاي غروب

بود كه ديدم  اومدن ما رسم داريم كه وقتي صاحب يه چيز جديد ميشيم مثل ماشين يا خونه

يا عروس مي بايست جلوش قربوني كنيم حالا بره يا مرغ  خوب منم رفتم تو يخچال و چنتايي

تخم مرغ برداشتم و اومدم  همين كه نزديك شدن تخم مرغ ها رو به سوي اونا پرتاب كردم

به گفته ي ما لامرديها، ماشين ديگه آوازي نذاشت ؛ از سرتا پاش زردي و سفيدي تخم مرغ مي ريخت يه بوي گندي هم ازش مي اومد كه آدم نمي تونست گير كنه بعدش ماشين آورديم

داخل حياط و شستيمش مثل اينكه تمام خاكهاي دنيا از تو اين ماشين سرچشمه مي گرفتن

پدرمون در اومد تا اونو پاك كرديم يه خورده هم از ظاهر و باطن ماشين هم بگم اول بگم كه

اسم ماشينه فيات بود يه سي سالي هم سنش بود رنگش هم سفيد سواري هم بود آدماي اينجا

اكثرا" اونو مي شناسن شيشه هاي بغل هم نداشت يادمه مسعود صبح هاي زمستون وقتي

مي رفت سر كار يه چفيه دور سرش ميكردو يه كاپشن هم مي پوشيد خدا نكنه ديگه يه وقت

بارون مي زد تمام ماشينوآب مي گرفت آمپر بنزينش هم خراب بود و نمي دونست كي بنزين داره كي نداره هميشه تو جاده ها گرفتار بود هيچ وقت هم سر موقع سر كارش نمي رفت

هر وقت هم خراب ميشد من بدبخت و مي گرفت كه بيا درستش كن منم كه مكانيك نبودم

هر طوري بود درستش مي كردم ولي بعدها عواقبش بدتر مي شد تو شب ديگه بايد سرعت بيستا بالاتر نمي رفتيم اخه نورش خيلي ضعيف بود اگه يه ماشيني هم از روبرو مي اومد ديگه بايد كنار مي ايستاديم خيلي اوضاع خيطي داشت ولي با همه اين بدبختيهاش خيلي دوسش داشتيم از فرمونش بگم پنجاه دور بايد ميزديم تا يه كم مي چرخيد چند بار به خاطر

همين فرمون مي خواستيم چپ كنيم يه ضبط صوتي هم داشت كه مث آدم بيمار هي من بايد يه

پارچه خيس ميكردم و روش مي ذاشتم آخه گرم مي كرد وصداها تغيير مي كرد يادمه يه بار باهاش رفتيم مسافر كشي بعد كه مسافرامونو رسونديم تو راه برگشتنمون لاستيكمون تركيد

خدا رحم كرد اومديم پايين حالا مي خوايم لاستيك و عوض كنيم  ديگه پيچهاي چرخ باز نميشه خدا خيرش بده ديگه يه راننده ي تريله اومد و با يه چكش بزرك برامون بازش كرد همون روز سي هزارتومان ضرر كرديم گفتيم بابا گذشتيم از مسافر كشيمون براي هزار تومان سي هزار تومان ضرر. گذشته از اينا هميشه هم جريمه ميشد آخه اين اقا مسعود ما گواهينامه هم نداشت بيمه هم نداشت ولي با همه اينها خيلي حال مي كرديم منم هميشه ظهرها كه مسعود مي خوابيد ماشين كه بيرون حياط گذاشته ورمي داشتم و ميرفتم.  رانندگي هم ما با اين ماشين ياد گرفتيم.

 خوب بگذريم يه روز قرار شد كه ما با رفيقامون كه به انجمن نام نام معروف هستند(كاملا"سرّي) بريم دريا ي بندر گاوبندي اسباب و وسايل سفر را اماده و حركت كرديم؛وسط گردنه يه پاسگاه ايست و بازرسي بود؛به ما ايست داد ما هم ايستاديم چهار اطراف ما نيرو محاصره كرد راننده ي ما آقا مسعود هم يه لباس عربي زده بود ويه كلاه و اوضاع ما هم به هم ريخته ؛شروع كردن به تفتيش ماشين مي خواستن در جعبه باز كنند يه سيم به درجعبه(قفل نداشت) بسته بود گفت هااااا! اين سيخش در كه باز كرد ديد يه پكنيك هم هست گفت اينم از پكنيك زود بارا رو خالي كنيد و بعد با اسرار زياد من و بچه ها او را قانع كرديم كه اين سيم كه ما به درجعبه  بستيم براي اينه كه در باز و بسته نشه و اين پكنيك هم براي گرم كردن غذاهامونه و بعد آقا مسعودو كشيد كنار و بهش گفته بودكه اگه موادي ، چيزي همراتونه نصف، نصف كنين منم ميزارم برين مسعود بيچاره هم كه زياد درگير شده بود بهش گفت بابا ما با اين كارا چيكار داريم من خودم بهورز خونه ي بهداشتم بعد گذاشت كه ما بريم وحركت كرديم   نصفه هاي راه نرفته بوديم كه ديديم صداهاي نابهنجاري به گوش مياد وقتي كه ايستاديم ديديم كه پيچهاي  چرخ جلويي همه ريخته اند بجز يكي .خوب به هر گرفتاري بود ،ما با همون يه دونه پيچ رسيديم به بندرو برديمش تعميرگاه ودرستش كرديم بعد هم رفتيم لب دريا شب هم اونجا خوابيديم صبح كه از خواب بيدار شديم و رفتيم سراغ ماشين ديديم يه لاستيك پنچر شده و همه ي نوارهامون هم دزديده شده لاستيكو عوض كرديم و بعدش يه صبحانه اي خورديم و حركت كرديم در راه با رفقا صحبت مي كرديم وگرم مَثَل بوديم خيلي مي خنديديم خدا اين طور سفرايي نصيب هيچ آدمي نكنه!! حالا بعدشو بشنويد.......

نزديكهاي گردنه كه ميرسيديم فيات به خود مي لرزيد آخه ما هشت نفر سوارش بوديم

بيچاره خيلي فشار روش بود  وسطاي گردنه كه رسيديم يه سربالايي خطرناك بود اول ديديم يه صدايي اومد بعدش يه بويي اومد ناگهان از زير فرمون يه دودي اومد بالا داشت سيمها آتيش ميگرفت سر كه بالا آورديم ديديم از سر جلو ماشين هم دود مياد بالا همه بچه ها پا به فرار گذاشتند  و پشت چندتا سنگ قايم شدند يه حسين آقايي داشتيم كه تعميركار هم بود وقتي اون گفت بچه ها فرار همه پا به فرار گذاشتن دود عجيبي بلند شده بود و بعدش يه قمقه پر از آب برداشتم وروش ريختم و خاموش شد  تمام سيمها سوخته بود آخه سيم كشي ماشين همش توسط خودم بود سيم مستقيم از باطري بدون رله يا اتوماتيكي به مقصد  وصل كرده بودم اينم از كار ما .

خدا باز هم به فيات رحم كرد ؛بعد به هر گرفتاري بود ماشين رو روشن كرديم و حركت كرديم

تو راه خيلي خنديديم با اينكه چند باري هم خاموش شد وقتي كه به شهرمون لامرد رسيديم رفتيم تعميرگاه حسين وتمام سيمهاي فيات رو به طور وحشتناكي قطع كرديم خيلي سيم داشت

همش هم اضافي. بعداز هشت ساعت كار تمومش كرديم فيات احساس خوشي و سبكي مي كرد همه چراغها ش هم درس كرديم . بعد هم همه رفتيم خونه. انجمن نام نام(كاملا"سري)

خيلي خسته شده بودند و تا دو روز خوابيديم. بله اينم از سفر ما .

يه يك ماهي گذشت همش با اين اتفاقات سرو كار داشتيم يه روز مسعود اومد در خونه ما و بهم گفت بيا مي خواهيم بريم به تنگ فارياب(جايي براي شنا كردن، سي كيلومتري از شهرمون دور بود )منم سوار شدم و ر فتيم دنبال اونيكي دوستم كه اسمش علي هست

علي مي گفت كه من كار دارم نمي تونم بيام  به هر جوري بود سوارش كرديم و حركت كرديم

يه  رفيق ديگه هم داشتيم به نام محسن اونم برديم.

رسيديم اونجا و يه شناي مشتي كرديم و بعدش هم حركت كرديم تو راه بر گشت، علي پشت فرمون نشست نزديكيهاي شهر يه پيچ خطرناكي بود  علي همون سرعتي كه داشت كم نكرد و رفت؛ تو پيچ بوديم كه فيات داشت موج مي خورد چهار تا موج خورد بعد از موج چهارمي

تو جاده در رفتيم كنار جاده هم خيلي شيب داشت افتاديم تو اون شيب و ماشين چپ شد و تا ده متر فيات رو بغل رفت هوا ي داخل فيات داشت تاريك ميشد خيلي ترسيده بوديم من تو ذهن خودم مي گفتم واي كه داريم مي ريم اون دنيا  وبعدش ماشين يه پشتك وارويي زد و از روي سقف اومد پايين همه صندليها وهمه گرد و خاكهاي ماشين رو سر ما ريخت مسعود بدبخت هم رفته بود زير داشبرد  حالا ما همه بيرون اومده بوديم و او صدا ميزد علي عمار محسن كجاييد گفتيم بابا بيا كه ما همه بيرونيم  وبعد هر چهارتامون نگاه هم ميكرديم و مي خنديديم  مثل اينكه تمام خاكهاي جهان رو سرمون ريخته بودن  خيلي قيافه مسخره اي داشتيم هيچيمون نشده بود  فقط علي  شونش كه رو زمين ساييده بود يه خورده خراشيده

بود.

اينم از فيات ما كه دار فاني رو وداع گفت پيش هر صافكاري هم رفتيم تحويلش نگرفت

آخه فيات خيلي داغون شده بود هيچي نداشت .

دريا كه از رود جدا خواهي رفت

                            در پرده اسرار فناه خواهي رفت

مي نوش نداني از كجا آمده اي

                            خوش باش نداني به كجا خواهي رفت

 

خوب اينم از اين داستان اميدوارم كه خوشتون بياد اين حادثه  در تابستان هشتاد و دو براي ما اتفاق افتاد آقا مسعود ما هم تا يه ماه ديگه پرايدش در مياد آخه وضعش خوب شده . باي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم گرفته.....

 

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم  

 

شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم

 

انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده

 

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیوده

 

دلم گرفته آسمون ازخودت هم خسته ترم

 

تو روزگار بی کسی یه عمر که دربه درم

 

حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

 

من واسه آتیش زدنت یه کوله بارشب بّسّم

 

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن

 

نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

 

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم

 

برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم

 

َآهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

 

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر

 

َآهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

 

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر

 

 

                                      

 

ای عشق

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

 

شب زيبايي بود
ان شبي را كه در آن حس كردم
دل من پر زد و سويت امد
ان شي كر سر شب تا به سحر
بلبل باغ دلم نغمه برايت ميزد
هيچ يادت هست ؟
ان شبي را كه در ديدگانت چه تب الود چه مست
رفت تا عمق دلم را كاويد
حاليا رفته اي و باز منم
كه به ياد تو و ان عشق عزيز
رفته ام باز به ان نقطه به شب
رفته ام تا كه بجوي دل پر مهرت را
رفته ام تا كه بجويم نور پر مهر سيه چشمت را
ولي افسوس كه ديگر حتا
سايه اي زان رخ پر مهر توام نيست كه من بسپارم به هوايش دل را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

 

 

 

اینم تقديمي دوستم علي به عزيزش (ف)

 

 

                            

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

کوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

 

پنجه مريم رسته در شكاف صخره اي

                                                       

                          اين همه رنگ از كجا آورده اي تا بشكوفه اي

 

قطره قطره شكوفه از سرصخره ها گردآورده ام

 

                          از گلبرگهاي سرخ دستمالي بافته ام تا آفتاب هديه كنم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

تقدیم به همه عزیزانم عادل ‘علی‘ جواد‘سعید‘محسن‘حسن‘حسین‘مهدی‘مهدی‘مجید‘محمد

به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است، به او که برای من مینویسد،

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ..................

 

به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

 

به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که ............

 

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

خیلی دوستون دارم

 

 

اگه اون روز برسه منم برات ناز مي كنم با غم و غصه و دردم تورو دمساز ميكنم

اگه دل تاب بياره منم به اون روز ميرسم روي ابرا مي شينم به آسمونها ميرسم

 

 

عاقبت ظلم تو رويه روز تلافي مي كنم اشكامو پاك مي كنم با دل تباني مي كنم.

مياد اون روزي كه تو قهر دلم رو ببيني چشماتو باز بكني حقيقتو خوب ببيني .

مياد اون روزي كه من غم دلمو چاره كنم

 

 

مياد اون روز...........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

تقديم به ليلاي عزيزم

 

 

جفا مکن که جفا رسم دلربایی نیست

 

جدا مشو که مرا طاقت جدایی نیست

 

مدام اتش شوق تو در درون منست؛

 

چنانکه یکدم از آن اتشم رهایی نیست

 

وفا نمودن و برگشتن وجفا کردن؛

 

طریق یاری و آیین دلربایی نیست

 

زعکس چهره ی خود چشم ما منور کن

 

که دیده جزازآن وجه،روشنایی نیست

 

من از تو بوسه، تمنا کجا توانم کرد

 

چو گرد کوی توام زهره ی گدایی نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

اگر روزی.......!

اگرروزی درکوچه های متروک آشنایی

به جستجویم آمدی  نشانم را

ازدرخت پیرمحله بگیراولین معشوقی

که درفصل توتهای تنهای نارس،

بدن کالم رااغوش گرفت صدایم کن

درسراشیب تندقطارچیان عبوس

باان پله های نجیب که سالهاست

صبورانه سنگینی گامهای خسته را

به دوش می کشندوبیا تاآنسوی زندگی

به شهری بناشده برآجرپاره های سکوت

آنجاکه من حک شده بوده ام برتکه سنگی

وبرسینه ام پنج شاخه گل نرگس،

تنهاتومیدانی که چقدربیزارم ازسکوت،

وچه بیگانه بابوسیدن.پس باسلامی

ششمین گل را ببیچ در زورق

ترانه ای وبرروی نامم بگذار

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

بعد از رفتنت.........

رفتیُ خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شکستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بی تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم

همترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداریِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون ِ نورُ
ميشه با دشت تو فهميد، معنی پل عبورُ
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش

همترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداریِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

دوست داشتن

 

 

 

در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی،

 

چشم هاشان هر کدام پیاله ی پر از شراب سرخ

 

که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند

 

وکم کم بر هر دو لب

 

لبخندی آهسته باز می شد،

 

لبریز از محبت،

 

سیراب از دوست داشتن،

 

نه عشق،

 

دوست داشتن!

 

لحظاتی این چنین،

 

خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط عمار منفرد  | 

باران

 

 

گل از تراوت باران صبحدم، لبريز

هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز

صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار

كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز

هزار چلچله در برج صبح مي خوانند

هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز

به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست

روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز

مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است

فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز

ببين در آينه ي روزگار نقش بلا

كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز

چگونه درد شكيبايي اش نيازارد

دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط عمار منفرد  |