خاطرات قشنگ من و فيات؛
فيات، ابتدا بزارين فياتو براتون معرفي كنم فيات موجودي بود كه تلخي و خوشي روزگار
را به من يا بگويم ما ، چشاند. خوب تا آخر داستان بخونين خودتون مي فهمين
داستان از اين جا شروع ميشه كه من يه پسر عمه داشتم اسمش هم مسعود بود خونشون از خونه ما فاصله چنداني نداشت منم اكثر وقتا اونجا بودم بيچاره يه خونه درست كرد همش با قسط و وام و قرض و هميشه هم از دست طلبكاراش فرار مي كرد يه اوضاعي بودمنم خيلي دلم به حالش مي سوخت، ازدواج هم كرده يه پسر نقلي هم به نام آقا رضا داره كه خيلي هم دوسش دارم شغل اين آقا مسعود ما بهورز خونه بهداشت يكي از روستاها بود حدودا" يه
چهل كيلومتري دور بود هرروز با موتور سيكلت تو سرما ي زمستان وگرماي تابستان ميرفت وبر مي گشت. بعضي وقتا كه با هم تنها مي شديم و يه جا مي نشستيم مسعود به من مي گفت دايي عمار اگه من يه ماشين داشتم نصف گرفتاريام از بين مي رفت وبعد هم يه آهي مي كشيد منم تو خيال خودم مي گفتم اگه من زياد وضعم خوب بود براش مي خريدم آخه نمي دونين طفلكي چه زجري مي كشيد
بعد از چند ماهي يكي از اقواما مون به خونه مسعود اومد اسمش هم يونس بود از ديار بندركنگان . تقريبا" تو كار معامله ماشين بود همين طوري سر بحث باز شد و جريان براش تعريف كرديم و اونم گفت يكي از رفيقام يه ماشين داره كه مي خواد بفروشه قيمتش هم عاليه؛
مثل اينكه مسعود داشت خوشحال مي شد و تا صبح نشستيم و حرف زديم و جريان بر اين قرار شد كه مسعود موتور سيكلتش و مقداري پول هم بهش بده .خوب يونس روز بعد برگشت به شهرشون و قرار شد كه اگه كار جور شد برامون زنگ بزنه يه دو روزي گذشت
و يونس زنگ زد كه موتور برداريدو بياييد اينجا، ومسعود هم سراسيمه موتور برداشت و با پسر عموم علي راهي بندر شدند من اون روز كامل خونه ي مسعود بودم نزديكهاي غروب
بود كه ديدم اومدن ما رسم داريم كه وقتي صاحب يه چيز جديد ميشيم مثل ماشين يا خونه
يا عروس مي بايست جلوش قربوني كنيم حالا بره يا مرغ خوب منم رفتم تو يخچال و چنتايي
تخم مرغ برداشتم و اومدم همين كه نزديك شدن تخم مرغ ها رو به سوي اونا پرتاب كردم
به گفته ي ما لامرديها، ماشين ديگه آوازي نذاشت ؛ از سرتا پاش زردي و سفيدي تخم مرغ مي ريخت يه بوي گندي هم ازش مي اومد كه آدم نمي تونست گير كنه بعدش ماشين آورديم
داخل حياط و شستيمش مثل اينكه تمام خاكهاي دنيا از تو اين ماشين سرچشمه مي گرفتن
پدرمون در اومد تا اونو پاك كرديم يه خورده هم از ظاهر و باطن ماشين هم بگم اول بگم كه
اسم ماشينه فيات بود يه سي سالي هم سنش بود رنگش هم سفيد سواري هم بود آدماي اينجا
اكثرا" اونو مي شناسن شيشه هاي بغل هم نداشت يادمه مسعود صبح هاي زمستون وقتي
مي رفت سر كار يه چفيه دور سرش ميكردو يه كاپشن هم مي پوشيد خدا نكنه ديگه يه وقت
بارون مي زد تمام ماشينوآب مي گرفت آمپر بنزينش هم خراب بود و نمي دونست كي بنزين داره كي نداره هميشه تو جاده ها گرفتار بود هيچ وقت هم سر موقع سر كارش نمي رفت
هر وقت هم خراب ميشد من بدبخت و مي گرفت كه بيا درستش كن منم كه مكانيك نبودم
هر طوري بود درستش مي كردم ولي بعدها عواقبش بدتر مي شد تو شب ديگه بايد سرعت بيستا بالاتر نمي رفتيم اخه نورش خيلي ضعيف بود اگه يه ماشيني هم از روبرو مي اومد ديگه بايد كنار مي ايستاديم خيلي اوضاع خيطي داشت ولي با همه اين بدبختيهاش خيلي دوسش داشتيم از فرمونش بگم پنجاه دور بايد ميزديم تا يه كم مي چرخيد چند بار به خاطر
همين فرمون مي خواستيم چپ كنيم يه ضبط صوتي هم داشت كه مث آدم بيمار هي من بايد يه
پارچه خيس ميكردم و روش مي ذاشتم آخه گرم مي كرد وصداها تغيير مي كرد يادمه يه بار باهاش رفتيم مسافر كشي بعد كه مسافرامونو رسونديم تو راه برگشتنمون لاستيكمون تركيد
خدا رحم كرد اومديم پايين حالا مي خوايم لاستيك و عوض كنيم ديگه پيچهاي چرخ باز نميشه خدا خيرش بده ديگه يه راننده ي تريله اومد و با يه چكش بزرك برامون بازش كرد همون روز سي هزارتومان ضرر كرديم گفتيم بابا گذشتيم از مسافر كشيمون براي هزار تومان سي هزار تومان ضرر. گذشته از اينا هميشه هم جريمه ميشد آخه اين اقا مسعود ما گواهينامه هم نداشت بيمه هم نداشت ولي با همه اينها خيلي حال مي كرديم منم هميشه ظهرها كه مسعود مي خوابيد ماشين كه بيرون حياط گذاشته ورمي داشتم و ميرفتم. رانندگي هم ما با اين ماشين ياد گرفتيم.
خوب بگذريم يه روز قرار شد كه ما با رفيقامون كه به انجمن نام نام معروف هستند(كاملا"سرّي) بريم دريا ي بندر گاوبندي اسباب و وسايل سفر را اماده و حركت كرديم؛وسط گردنه يه پاسگاه ايست و بازرسي بود؛به ما ايست داد ما هم ايستاديم چهار اطراف ما نيرو محاصره كرد راننده ي ما آقا مسعود هم يه لباس عربي زده بود ويه كلاه و اوضاع ما هم به هم ريخته ؛شروع كردن به تفتيش ماشين مي خواستن در جعبه باز كنند يه سيم به درجعبه(قفل نداشت) بسته بود گفت هااااا! اين سيخش در كه باز كرد ديد يه پكنيك هم هست گفت اينم از پكنيك زود بارا رو خالي كنيد و بعد با اسرار زياد من و بچه ها او را قانع كرديم كه اين سيم كه ما به درجعبه بستيم براي اينه كه در باز و بسته نشه و اين پكنيك هم براي گرم كردن غذاهامونه و بعد آقا مسعودو كشيد كنار و بهش گفته بودكه اگه موادي ، چيزي همراتونه نصف، نصف كنين منم ميزارم برين مسعود بيچاره هم كه زياد درگير شده بود بهش گفت بابا ما با اين كارا چيكار داريم من خودم بهورز خونه ي بهداشتم بعد گذاشت كه ما بريم وحركت كرديم نصفه هاي راه نرفته بوديم كه ديديم صداهاي نابهنجاري به گوش مياد وقتي كه ايستاديم ديديم كه پيچهاي چرخ جلويي همه ريخته اند بجز يكي .خوب به هر گرفتاري بود ،ما با همون يه دونه پيچ رسيديم به بندرو برديمش تعميرگاه ودرستش كرديم بعد هم رفتيم لب دريا شب هم اونجا خوابيديم صبح كه از خواب بيدار شديم و رفتيم سراغ ماشين ديديم يه لاستيك پنچر شده و همه ي نوارهامون هم دزديده شده لاستيكو عوض كرديم و بعدش يه صبحانه اي خورديم و حركت كرديم در راه با رفقا صحبت مي كرديم وگرم مَثَل بوديم خيلي مي خنديديم خدا اين طور سفرايي نصيب هيچ آدمي نكنه!! حالا بعدشو بشنويد.......
نزديكهاي گردنه كه ميرسيديم فيات به خود مي لرزيد آخه ما هشت نفر سوارش بوديم
بيچاره خيلي فشار روش بود وسطاي گردنه كه رسيديم يه سربالايي خطرناك بود اول ديديم يه صدايي اومد بعدش يه بويي اومد ناگهان از زير فرمون يه دودي اومد بالا داشت سيمها آتيش ميگرفت سر كه بالا آورديم ديديم از سر جلو ماشين هم دود مياد بالا همه بچه ها پا به فرار گذاشتند و پشت چندتا سنگ قايم شدند يه حسين آقايي داشتيم كه تعميركار هم بود وقتي اون گفت بچه ها فرار همه پا به فرار گذاشتن دود عجيبي بلند شده بود و بعدش يه قمقه پر از آب برداشتم وروش ريختم و خاموش شد تمام سيمها سوخته بود آخه سيم كشي ماشين همش توسط خودم بود سيم مستقيم از باطري بدون رله يا اتوماتيكي به مقصد وصل كرده بودم اينم از كار ما .
خدا باز هم به فيات رحم كرد ؛بعد به هر گرفتاري بود ماشين رو روشن كرديم و حركت كرديم
تو راه خيلي خنديديم با اينكه چند باري هم خاموش شد وقتي كه به شهرمون لامرد رسيديم رفتيم تعميرگاه حسين وتمام سيمهاي فيات رو به طور وحشتناكي قطع كرديم خيلي سيم داشت
همش هم اضافي. بعداز هشت ساعت كار تمومش كرديم فيات احساس خوشي و سبكي مي كرد همه چراغها ش هم درس كرديم . بعد هم همه رفتيم خونه. انجمن نام نام(كاملا"سري)
خيلي خسته شده بودند و تا دو روز خوابيديم. بله اينم از سفر ما .
يه يك ماهي گذشت همش با اين اتفاقات سرو كار داشتيم يه روز مسعود اومد در خونه ما و بهم گفت بيا مي خواهيم بريم به تنگ فارياب(جايي براي شنا كردن، سي كيلومتري از شهرمون دور بود )منم سوار شدم و ر فتيم دنبال اونيكي دوستم كه اسمش علي هست
علي مي گفت كه من كار دارم نمي تونم بيام به هر جوري بود سوارش كرديم و حركت كرديم
يه رفيق ديگه هم داشتيم به نام محسن اونم برديم.
رسيديم اونجا و يه شناي مشتي كرديم و بعدش هم حركت كرديم تو راه بر گشت، علي پشت فرمون نشست نزديكيهاي شهر يه پيچ خطرناكي بود علي همون سرعتي كه داشت كم نكرد و رفت؛ تو پيچ بوديم كه فيات داشت موج مي خورد چهار تا موج خورد بعد از موج چهارمي
تو جاده در رفتيم كنار جاده هم خيلي شيب داشت افتاديم تو اون شيب و ماشين چپ شد و تا ده متر فيات رو بغل رفت هوا ي داخل فيات داشت تاريك ميشد خيلي ترسيده بوديم من تو ذهن خودم مي گفتم واي كه داريم مي ريم اون دنيا وبعدش ماشين يه پشتك وارويي زد و از روي سقف اومد پايين همه صندليها وهمه گرد و خاكهاي ماشين رو سر ما ريخت مسعود بدبخت هم رفته بود زير داشبرد حالا ما همه بيرون اومده بوديم و او صدا ميزد علي عمار محسن كجاييد گفتيم بابا بيا كه ما همه بيرونيم وبعد هر چهارتامون نگاه هم ميكرديم و مي خنديديم مثل اينكه تمام خاكهاي جهان رو سرمون ريخته بودن خيلي قيافه مسخره اي داشتيم هيچيمون نشده بود فقط علي شونش كه رو زمين ساييده بود يه خورده خراشيده
بود.
اينم از فيات ما كه دار فاني رو وداع گفت پيش هر صافكاري هم رفتيم تحويلش نگرفت
آخه فيات خيلي داغون شده بود هيچي نداشت .
دريا كه از رود جدا خواهي رفت
در پرده اسرار فناه خواهي رفت
مي نوش نداني از كجا آمده اي
خوش باش نداني به كجا خواهي رفت
خوب اينم از اين داستان اميدوارم كه خوشتون بياد اين حادثه در تابستان هشتاد و دو براي ما اتفاق افتاد آقا مسعود ما هم تا يه ماه ديگه پرايدش در مياد آخه وضعش خوب شده . باي

دلم گرفته.....
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیوده
دلم گرفته آسمون ازخودت هم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمر که دربه درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدنت یه کوله بارشب بّسّم
دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
َآهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر
َآهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر







ای عشق
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
شب زيبايي بود
ان شبي را كه در آن حس كردم
دل من پر زد و سويت امد
ان شي كر سر شب تا به سحر
بلبل باغ دلم نغمه برايت ميزد
هيچ يادت هست ؟
ان شبي را كه در ديدگانت چه تب الود چه مست
رفت تا عمق دلم را كاويد
حاليا رفته اي و باز منم
كه به ياد تو و ان عشق عزيز
رفته ام باز به ان نقطه به شب
رفته ام تا كه بجوي دل پر مهرت را
رفته ام تا كه بجويم نور پر مهر سيه چشمت را
ولي افسوس كه ديگر حتا
سايه اي زان رخ پر مهر توام نيست كه من بسپارم به هوايش دل را